دندانپزشکی 88 کرمانشاه
 
PortalHomeFAQSearchMemberlistUsergroupsRegisterLog in

Share | 
 

 سرشار از احساس...................

View previous topic View next topic Go down 
AuthorMessage
Sahar



Posts : 132
Join date : 2010-04-26
Age : 25
Location : kermanshah

PostSubject: سرشار از احساس...................   Wed Jun 09, 2010 7:08 pm

کاش می دانستی
بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت
من چه حالی بودم!


خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید
پلک دل باز پرید
من سراسیمه به دل بانگ زدم
آفرین قلب صبور
زود برخیز عزیز
جامه تنگ در آر
وسراپا به سپیدی تو درآ .


وبه چشمم گفتم :
باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس؟
که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است !
چشم خندید و به اشک گفت برو
بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه .


و به دستان رهایم گفتم:
کف بر هم بزنید
هر چه غم بود گذشت .


دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده !
وقت ان است که آن دست محبت ز تو یادی بکند


خاطرم راگفتم:
زودتر راه بیفت
هر چه باشد بلد راه تویی.
ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی


بغض در راه گلو گفت:
مرحمت کم نشود
گوییا بامن بنشسته دگر کاری نیست .
جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم


پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم

و به لبها گفتم :
خنده ات را بردار
دست در دست تبسم بگذار
و نبینم دیگر
که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی


مژده دادم به نگاهم گفتم:
نذر دیدار قبول افتادست
ومبارک بادت
وصل تو با برق نگاه


و تپش های دلم را گفتم :
اندکی آهسته
آبرویم نبری
پایکوبی ز چه برپا کردی


نفسم را گفتم :
جان من تو دگر بند نیا
اشک شوقی آمد
تاری جام دو چشمم بگرفت



و به پلکم فرمود:
همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه
پای در راه شدم


دل به عقلم می گفت :
من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد
هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی
من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند
و مرا خواهد دید


عقل به آرامی گفت :
من چه می دانستم
من گمان می کردم
دیدنش ممکن نیست
و نمی دانستم
بین من با دل او صحبت صد پیوند است


سینه فریاد کشید :
حرف از غصه و اندیشه بس است
به ملاقات بیندیش و نشاط
آخر ای پای عزیز
قدمت را قربان
تندتر راه برو
طاقتم طاق شده


چشمم برق می زد /اشک بر گونه نوازش می کرد/لب به لبخند تبسم می کرد/دست بر هم می خورد
مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می کوبید


عقل شرمنده به آرامی گفت :
راه را گم نکنید


خاطرم خنده به لب گفت نترس
نگران هیچ مباش
سفر منزل دوست کار هر روز من است


عقل پرسید :؟
دست خالی که بد است
کاشکی ...


سینه خندید و بگفت :
دست خالی ز چه روی !؟
این همه هدیه کجا چیزی نیست !


چشم را گریه شوق
قلب را عشق بزرگ
روح را شوق وصال
لب پر از ذکر حبیب
خاطر آکنده یاد ....
Back to top Go down
View user profile
Mohana



Posts : 209
Join date : 2010-04-26
Age : 25
Location : kermanshah

PostSubject: Re: سرشار از احساس...................   Sun Jun 13, 2010 5:10 pm

Like a Star @ heaven Like a Star @ heaven Like a Star @ heaven

فوق العاده زیبا
Back to top Go down
View user profile
Mahshid



Posts : 57
Join date : 2010-04-30
Age : 25
Location : Kermanshah

PostSubject: Re: سرشار از احساس...................   Mon Jun 14, 2010 6:21 am

واقعا زيبا بود منو ياد دوست صميميم انداخت كه بايد تا 25 روز ديگه منتظر برگشتنش باشم.
دل به عقلم می گفت :
من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد
هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی
من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند
و مرا خواهد دید


عقل به آرامی گفت :
من چه می دانستم
من گمان می کردم
دیدنش ممکن نیست
و نمی دانستم
بین من با دل او صحبت صد پیوند است
Back to top Go down
View user profile
Sponsored content




PostSubject: Re: سرشار از احساس...................   Today at 2:26 am

Back to top Go down
 
سرشار از احساس...................
View previous topic View next topic Back to top 
Page 1 of 1

Permissions in this forum:You cannot reply to topics in this forum
Dentistry of KUMS :: تالار گوناگون :: شعر و ادبـــیـــات-
Jump to: